مرتضى راوندى
612
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
و تكامل اجتماعات انسانى به كودك بدهيم ؟ چرا بايد بچههاى شسته و رفته و بىلك و پيس و بىسروصدا و مطيع تربيت كنيم ؟ مگر قصد داريم بچهها را پشت ويترين مغازههاى لوكس خرازى فروشيهاى بالاى شهر بگذاريم كه چنين عروسكهاى شيكى از آنها درست مىكنيم ؟ چرا مىگوييم دروغگويى بد است ؟ چرا مىگوييم دزدى بد است ؟ چرا مىگوييم اطاعت از پدر و مادر پسنديده است ؟ چرا نمىآييم ريشههاى پيدايش و رواج و رشد دروغگويى و دزدى را براى بچهها روشن كنيم ؟ كودكان را مىآموزيم كه راستگو باشند درحالى كه زمان ، زمانى است كه چشم راست به چشم چپ دروغ مىگويد و برادر از برادر در شك است و اگر راست آنچه را در دل دارد بر زبان بياورد ، چهبسا كه از بعضى از دردسرها رهايى نخواهد داشت . آيا اطاعت از آموزگار و پدر و مادرى ناباب و نفسپرست كه هدفشان فقط راحت زيستن و هرچه بيشتر بىدردسر روزگار گذراندن و هرچه بيشتر پول درآوردن است ، كار پسنديدهاى است ؟ چرا دستگيرى از بينوايان را تبليغ مىكنيم و هرگز نمىگوييم كه چگونه آن يكى « بينوا » شد و اين يكى « توانگر » كه سينه جلو دهد و سهم بسيار ناچيزى از ثروت خود را به آن باباى بينوا بدهد و منّت سرش بگذارد كه آرى من مردى خيّر و نيكوكارم و هميشه از آدمهاى بيچاره و بدبختى مثل تو دستگيرى مىكنم ، البته اين هم محض رضاى خداست و الا تو خودت آدم نيستى . اكنون زمان آن است كه در ادبيات كودكان به دو نكته توجه كنيم و اصولا اين دو را اساس كار قرار دهيم : نكتهء اول ، ادبيات كودكان بايد پلى باشد بين دنياى رنگين بيخبرى و در رؤيا و خيالهاى شيرين كودكى و دنياى تاريك و آگاه غرقه در واقعيتهاى تلخ و دردآور سرسخت محيط اجتماعى بزرگترها . كودك بايد از اين پل بگذرد و آگاهانه و مسلح و چراغ به دست به دنياى تاريك بزرگترها برسد . در اين صورت است كه بچه مىتواند كمك و يار واقعى پدرش در زندگى باشد و عامل تغيير دهندهء مثبتى در اجتماع راكد و هردم فرورنده . بچه بايد بداند كه پدرش با چه مكافاتى لقمه نانى به دست مىآورد و برادر بزرگش چه مظلوموار دست و پا مىزند و خفه مىشود . آن يكى بچه هم بايد بداند كه پدرش از چه راههايى به دوام اين روز تاريك و اين زمستان ساختهء دست آدمها كمك مىكند . بچهها را بايد از « عوامل اميدواركنندهء سست بنياد » نااميد كرد .